خاطره

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    فال حافظ
    ابزار وبلاگ

    codeتاپ ابزار

    كد هاي زيبا سازي

    ارسال لینک <

    قالب وبلاگ


    قالب وبلاگ
    فال تاروت

    پر مخاطب ها

    برچسب ها

    یه روز داشتم با کارگرم در بالای الاچیق کار نجاری انجام میدادم و کارگرم دارای لکنت زبان بود یه بنده خدایی اومد و با من کار داشت و  گفت با آ آق قا دا داراب کا کار دا دارم کارگرم که با من کار میکرد چون دارای لکنت زبان بود فکر کرد که یارو داره اونا مسخره میکنه بهش گفت دا داری م منو مس مسخره میک کنی یارو از پایین فکر کرد که کارگرم ادای اونا درآورده بهش برخورد شروع کرد به ناسزا گفتن که کارگرم رفت پایین با هم دعواشون شد من از اون بالا داشتم میخندیدم وقتی دیدم درگیری شد رفتم پایین از هم جداشون کردم با خنده گفتم هردوتاتون دارای لکنت زبان هستید و کسی ادای کسی را درنیاورده تازه بنده خداها فهمیدن که قضیه از چه قراره و هر سه با هم شروع کردیم به خندیدن حالا نخند کی بخند.

    از:خاطرات آقا داراب

    نویسنده : خلیل خدایی بازدید : 350 تاريخ : 21 آبان 1393 ساعت: 21:12

    یکی از اقوام دیدن جن را اینطوری تعریف میکنه:

    حدود بیست سال قبل چون خونه ما یک طبقه بود حمام منزل ما در زیرزمین بودش  یه روز رفتم حمام بعد از چند دقیقه دیدم که یکی درب حمام را میزنه میگفت حوله اوردم درب را باز کن یه لحظه چشمم به زیر درب حمام خورد دیدم چیزی شبیه سم حیوان پشت درب وایستاده یه دفعه یادم اومد که فقط جن پاهاش مثل سم حیوان میمونه بسم ا.. گفتم زود از حمام دراومدم رفتم به اهل خونه موضوع دیدن جن را گفتم از آن روز دیگه بچه ها تنها حمام نمیرفتن حتما یکی باید پشت درب حمام وا می ایستاد که ای کاش نمیگفتم چون بچه ها مرا مجبور کردند که یه حمام در حیاط درست کنم و کلی خرج روی دستم گذاشت  و هیچ وقت دیگه کسی زیرزمین خونه نمیرفت

    نویسنده : خلیل خدایی بازدید : 289 تاريخ : جمعه 16 آبان 1393 ساعت: 17:28
    برچسب‌ها : جن ",خاطرات",زیرزمین",

    در ایام تابستان هنگام غروب با یکی از دوستان قرار گذاشتیم خانوادگی شب بیرون برویم از منزل که راه افتادیم خانم رفیقمون زنگ زد و گفت که بدلیل درد شدید شوهرش نمیتونند بیاین اول فکر کردم شاید خدای نکرده بین زن و شوهر بحثی اتفاق افتاده  به خانمم گفتم زنگ بزن اگه خونه بودن بریم بیبینیم موضوع از چه قراره؟ فهمیدیم که در بیمارستان امیرالمومنین  تو اورژانسند رفتیم بیمارستان دیدم بنده خدا از درد به خودش میپیچه و آمپول مسکن هم اثری نداره متاسفانه بیمارستان به ما آمبولانس نداد در نتیجه رفیقم را سوار ماشینم کردم و به خانم خودم و خانمش گفتم شما با بچه ها با یه ماشین دربستی بیایید بیمارستان ب....و  به سرعت رفتیم بیمارستان ب....و  چون بنده خدا خیلی درد میکشید دادو فریاد راه انداخته بود تو اورژانس بستریش کردند وچون بیمارستان امیرالمومنین آمپول مسکن زده بودند گفتند باید شیاف استعمال نماید چون پرستار کشیک زن بود شیاف به من داد من هاج و واج موندم گفتم خانم شما پرستارید من همراه کار من نیست متاسفانه پرستار میگفت چون پرستار کشیک مرد ندارن باید خودتون انجامش بدید از یک طرف رفیقم داشت  دردش دوباره شروع میشد از یک طرف دیگه بحث بین من و پرستار داشت بالا میگرفت و خانم پرستار با داد و بیدادمیگفت که وظیفه آن نیست تا اینکه خانم رفیقم با ماشین بعدی از راه رسید و شیاف گرقت و خودش برای شوهرش استعمال کرد و بحث بین من و خانم پرستار ختم به خیر شد ولی از آن هروقت اسم شیاف را میشنوم خاطره آن روز برام زنده میشه!!!!

    نویسنده : خلیل خدایی بازدید : 2543 تاريخ : جمعه 2 آبان 1393 ساعت: 12:57

    یکی از دوستان این خاطره را که براش اتفاق افتاده اینگونه تعریف مینماید:

    برای شخصی کار پیمانکاری چوبی انجام داده بودم و در قبال کار انجام شده دو فقره چک دریافت نموده بودم در موقع سررسید چکها متاسفانه چکها وصول نشد هر وقت که به صاحب چک مراجعه میکردم از دادن مبالغ چکها امتناع میورزید و میگفت ندارم از این موضوع نزدیک به یک سال گذشت به خودم میگفتم هر وقت دست و بالش باز شد مبالغ چکها را میدهد حتی بارها بهش گفته بودم بصورت ماهانه و در اقساط پرداخت نماید ولی بازم زیر بار نمیرفت در یکی از روزها دیدم که طرف تانکرهای بزرگ شربت درست کرده و بصورت نظری بین مردم پخش مینماید رفتم بازم بهش گفتم هر چقدر داری از مبالغ چکها را بده ولی بازم گفت ندارم منم چکهای برگشتی را درآوردم و رفتم برروی ماشین و با صدای بلند گفتم هر کسی از این شربت نذری بخورد من راضی نیستم چون این شخص پولهای منو نمیده یه چند نفری آمدند که آقا ابن چه کاری میکنی چرا نذری طرف داری خراب میکنی منم به همشون میگفتم من حقم را میخوام اگه شما راست میگید پول چکها را بدهید در این نظری شما هم شریک باشید بعد از یک ساعتی طرف رفت پولها را آورد و چکها را از من گرفت و بدین شکل توانستم حقم را وصول کنم

    راستی آیا ائمه اطهارمون راضی میشن که ما حق الناس به گردن داشته باشیم بعد با پول دیگران نذری بدهیم!!!!!

    نویسنده : خلیل خدایی بازدید : 376 تاريخ : جمعه 25 مهر 1393 ساعت: 8:42
    برچسب‌ها : ",حق الناس", نذری",

    تابستان پارسال بدلیل کار مالیاتی  و رفتن به محدوده طرح ترافیک مجبور شدم سوار اتوبوس شوم ازدحام جمعیت طوری بود که ناچار بودم پله اول اتوبوس وایستم هوا هم به شدت گرم بود و همه مسافران از گرمای هوا کلافه بودند ناگهان احساس کردم قطره آبی روی مچ دستم چکید تعجب کردم توی این هوای به این گرمی که خبری از باران نبود سرم را بالا گرفتم بیبینم قطره آب از کجا اومده دیدم یه پله بالاتر یه کارگر افغانی وایستاده و بدلیل سرماخوردگی از بینی اش داره آب میچکه و آن قطره آب بینی کارگر افغانی بود وقتی نگاهش کردم اصلا به روی خودش نیاورد مسافر بغلیش فهمید و زد زیر خنده بهش گفت حداقل یه عذرخواهی میکردی یه دستمال همراهت داشته باش کارگر انگار نه انگار اتفاقی افتاده به روی خودش هم نیاورد و ایستگاه بعدی پیاده شد و من ماندم با یه مچ دست کثیف و خنده مسافران داخل اتوبوس که همه نگاهم میکردند و میخندیدند!!!

    نویسنده : خلیل خدایی بازدید : 283 تاريخ : سه شنبه 15 مهر 1393 ساعت: 19:27

    شهریور امسال خانوادگی با سه ماشین به شهر  آستانه اشرفیه جهت زیارت و خرید رفته بودیم دوستان ماشیناشون پارک کرده بودند من دنبال پارک میگشتم چند کوچه پایینتر توی یک خیابان فرعی وارد شدم پارک کنم یکی از دوستان که ماشینش را جای دیگه پارک کرده بود پیاده دنبال من اومد هنوز من ماشینم را پارک نکرده بودم دیدم که سروصدا بلند شده و صاحب یکی از مغازه ها داره با آشنای ما بحث میکنه که چرا ماشینت را بر نمیداری و جلوی مغازه ام پارک کرده ایی هرچه رفیقم قسم میخورد که ماشین مال من نیست صاحب مغازه قبول نمیکرد و میگفت داری دروغ میگی ماشینم را که پارک کردم رفتم میانجیگیری کنم بازم صاحب مغازه زیر بار نمیرفت کار داشت به درگیری کشیده میشد که با سروصدای زیاد نظر پلیس راهنمایی و رانندگی  جلب شد مامور پلیس از خدا خواسته یه جریمه سنگین برای ماشین پارک شده  نوشت صاحب مغازه وقتی دید ما هیچ عکس العملی نشان نمیدیم و بیخیالی طی کردیم تازه خیالش جمع شد که ماشین مال ما نیست و با کلی عذر خواهی و شرمندگی از ما رفت داخل مغازه اش این وسط فقط موند یه جریمه سنگین برای صاحب ماشین نگون بخت!!!

    نویسنده : خلیل خدایی بازدید : 370 تاريخ : دوشنبه 14 مهر 1393 ساعت: 17:39
    برچسب‌ها : ماشین ",خاطره",جریمه",

    آخرین مطالب

    خبرنامه

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :