خاطره لکنت زبان

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    فال حافظ
    ابزار وبلاگ

    codeتاپ ابزار

    كد هاي زيبا سازي

    ارسال لینک <

    قالب وبلاگ


    قالب وبلاگ
    فال تاروت

    پر مخاطب ها

    آرشیو مطالب

    برچسب ها

    یه روز داشتم با کارگرم در بالای الاچیق کار نجاری انجام میدادم و کارگرم دارای لکنت زبان بود یه بنده خدایی اومد و با من کار داشت و  گفت با آ آق قا دا داراب کا کار دا دارم کارگرم که با من کار میکرد چون دارای لکنت زبان بود فکر کرد که یارو داره اونا مسخره میکنه بهش گفت دا داری م منو مس مسخره میک کنی یارو از پایین فکر کرد که کارگرم ادای اونا درآورده بهش برخورد شروع کرد به ناسزا گفتن که کارگرم رفت پایین با هم دعواشون شد من از اون بالا داشتم میخندیدم وقتی دیدم درگیری شد رفتم پایین از هم جداشون کردم با خنده گفتم هردوتاتون دارای لکنت زبان هستید و کسی ادای کسی را درنیاورده تازه بنده خداها فهمیدن که قضیه از چه قراره و هر سه با هم شروع کردیم به خندیدن حالا نخند کی بخند.

    از:خاطرات آقا داراب

    نویسنده : خلیل خدایی بازدید : 352 تاريخ : 21 آبان 1393 ساعت: 21:12

    خبرنامه

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :

    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها