داستان ناشکری | بلاگ

داستان ناشکری

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

فال حافظ
ابزار وبلاگ

codeتاپ ابزار

كد هاي زيبا سازي

ارسال لینک <

قالب وبلاگ


قالب وبلاگ
فال تاروت

تنها یک نفر از بازمانده یک کشتی شکسته شده توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند رازونیاز میکرد تا او را نجات دهد ساعتها به اقیانوس چشم میدوخت،تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.

سرانجام ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....!!!!

تا از خود و وسایل اندکش محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی....؟»

صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!».

جزیره ",ناشکری",دعا",...
نویسنده : خلیل خدایی بازدید : 330 تاريخ : يکشنبه 6 مهر 1393 ساعت: 16:55

آرشیو مطالب

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :