داستان ناشکری

خرید بک لینک

امکانات وب

-->-->-->
Ùx81اÙx84 ØxadاÙx81ظ
-->-->-->-->
-->-->-->
ابزار Ùx88بÙx84اگ
-->-->-->

-->-->-->

codeتاپ ابزار

Ùx83د Ùx87اÙx8a زÙx8aبا سازÙx8a

-->-->--> ارساÙx84 Ùx84Ûx8cÙx86Ú© <-->-->-->-->

Ùx82اÙx84ب Ùx88بÙx84اگ


-->-->-->

Ùx82اÙx84ب Ùx88بÙx84اگ
Ùx81اÙx84 تارÙx88ت

تنها یک نفر از بازمانده یک کشتی شکسته شده توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند رازونیاز میکرد تا او را نجات دهد ساعتها به اقیانوس چشم میدوخت،تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی آمد.

سرانجام ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....!!!!

تا از خود و وسایل اندکش محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی....؟»

صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می شد از خواب برخاست، آن می آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!».

بیا فاندر...

ما را در سایت بیا فاندر دنبال می‌کنید

برچسب: جزیره ",ناشکری",دعا", نویسنده: خلیل خدایی بازدید: 696 تاريخ: يکشنبه 6 مهر 1393 ساعت: 16:55

صفحه بندی

آرشیو مطالب

خبرنامه